بازي فرآيندي لذت بخش، محرك و غير مستقيم است كه كودكان در جريان سيّال آن به اكتشاف مفهوم «خود» مي‌پردازند. بازي‌هايي كه محور آن حركت است، راحت‌ترين و سريع‌ترين مسير را براي كشف دروني و تحرك قابليّت‌هاي مغزي كودك فراهم مي‌كنند. حركت از يك سو، اصلي ترين بازي و از سوي ديگر بنيادي‌ترين ابزار عصب شناختي رشد دوران كودكي است. 
در حركت، ويژگي‌هايي چون ريتم، هماهنگي، آهنگ و موسيقي وجود دارد. به خصوص بازي‌هاي قاعده‌دار كه وجه ساده نمايش، موسيقي و شعر و ترانه است. اين نوع بازي‌ها ظرفيت‌هاي حسي و حركتي كودكان را به گونه‌اي هدفدار به كار مي‌گيرند. 
حركت، نخستين ركن بازي به خصوص در دوره كودكي و در نتيجه تحول و رشد كودكان است. حركتي كه از درون برخيزد، تأثير رشدي بيشتري به لحاظ عصب شناختي در كودكان دارد. كودكاني كه در بازي‌هاي هدفدار، حركات و هماهنگي را تجربه مي‌كنند، تسلّط و جسارت بيشتري در دست‌يابي بر قابليت‌ها و امكانات دروني و بيروني خود پيدا مي‌كنند. 
تمرينات حسي و حركتي سرانجام به مهارت‌هاي‌ مغزي منجر مي‌شود، مهارت‌هايي كه قابليت ادراك فني و فضايي و اجتماعي كودكان را افزايش مي‌دهد.

از كتاب «بازي درماني»

بازي و اهميت آن 
«بازي همانند عشق است، همه مي‌دانند كه چيست، اما كسي نمي‌تواند آن را تشريح كند».«بازي براي كودكان همانند كلام براي بزرگسالان است» 
بازي فعاليتي طبيعي، لذت بخش، شگفت‌انگيز و پررمز و راز است. بازي وسيله‌اي براي بيان احساسات، برقراري روابط، توصيف تجربيات، آشكاركردن آرزوها و خود شكوفايي است و چون كودكان غالباً قابليت كلامي و شناختي كمتري در بيان احساسات خود دارند، بازي براي آنان يك وسيله ارتباطي طبيعي و عيني براي كنار آمدن با دنيا محسوب مي‌شود. 
كودك در بازي‌، نيازهاي حسي ـ حركتي خود را برآورده مي‌سازد و انرژي غني شده در درون خود را به گونه‌اي منطقي تخليه مي‌كند. اين عمل نه تنها آرامش روحي او را افزايش مي‌دهد، بلكه باعث پويايي رفتارش نيز مي‌شود. در صورتي كه اين انرژي امكان بروز نيابد، احتمالاً به اضطراب، افسردگي و يش‌فعالي تبديل خواهد شد. 
كودك براي حفظ تعادلش با محيط، بايد اضطرابي را كه درگير آن است، بيرون براند. اين كار را ممكن است با عصبانيت، فرياد كشيدن، اشك ريختن، شكستن اشيا، لجبازي، بي‌صبري‌و بي‌دقتي انجام دهد. به‌تدريج كه فشارها افزايش يابد و فراتر از ظرفيت و تحمل كودك گردد، به اشكالي بحراني نمايان مي‌‌شود اما علي‌رغم بروز آشكار احساسات كودك، بزرگسالان در بسياري از مواقع قادر به درك اين احساسات و پاسخگويي مؤثر به آنها نيستند بنابراين شكاف ارتباطي بين كودك و بزرگسالان عميق‌تر مي‌شود، در اين هنگام بايد با بهره‌گيري از ابزارهاي تربيتي و روان‌شناختي در جهت شناخت كاركردهاي منفي و ناسالم، عاطفي، احساسي، رفتاري و ‌شناختي كودكان گام برداشت. بدين وسيله نه تنها مي‌توان به كودك به در كاهش علائم باليني كمك نمود، بلكه موانع رشد كودك را نيز برطرف كرد.